تبلیغات
بلاغُ المبین - یادش بخیر...

بلاغُ المبین

یــادش بــخیــر...

جملات زیبا و خاطره انگیز این پست، ارسال شده توسط سحر خانوم
مدیر وبلاگ "گیل دختر" در قالب نظر که دستش درد نکنه، اینم آدرس
وبلاگش =
dokhi-khas2016.blogfa.com
 
       یادش بخیر پاکن هایی که یه طرفش قرمز بود و یه طرفش آبی، بعد که با طرف آبیش پاک می کردیم همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد...

     یادش بخیر تو دبستان سر کلاس وقتی گچ تموم می شد، خدا خدا می کردیم که معلّم به ما بگه بریم از دفتر گچ بیاریم…

     یادش بخیر دبستان که بودیم هر چی می پرسیدن و می موندیم توش، می گفتیم ما تا سر اینجا خوندیم…

     یادش بخیر آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست؟ اونا یه درس از ما عقب تر باشن...

     یادش بخیر لحظه شماری می کردم واسه مُبصر شدن تا یه لیست بلند بالا از خوب و بد رو تخته بنویسم، تازه هر کس پر رو بازی در می آورد کنار اسمش ضربدر می گذاشتیم...

     یادش بخیر خستگی آخر زنگ انشاء چه دیر می گذشت و نگرانی ها وقت خط خورد مشق شبمون، گذشت دیگه گذششششششششت...!!!

     یادش بخیر بعد از املاء هنوز جمله خانم معلم که می گفتک ( آروم بشینید ببینم کی بیاد املاء صحیح کنه ) تموم نشده بود که کلاس می ریخت بهم و همه فریاد می زدیم:  خانم معلّم ما بیایم...؟؟؟؟؟؟؟

     یادش بخیر دیکته که ۱۹ می شدیم کلی گریه می کردیم ک چرا ۱۹...؟ و چرا ۲۰ نشدیم...؟! چقدر دنیای کودکی خوب و ساده است...

      یادش بخیر، یاد همه اون روزها، یاد معلّم ها، یاد مدرسه و یاد همکلاسی ها… یادش بخیر، در بدر دنبال یکی می گشتیم کتابامونو جلد کنه...

      یادش بخیر یکی از استرس های زمان مدرسه این بود که زنگ ورزشمون چه روزیه و چه ساعتی...؟! افتادن زنگ ورزش اونم دو زنگ آخر پنجشنبه از انتصاب به عنوان مدیر کل شرکت مایکروسافت هم بالاتر بود...

      یادش بخیر همیشه تو مدرسه عادت داشتم همکلاسی هامو بشمرم تا ببینم کدوم پاراگراف برای خوندن به من می رسه...؟!

      شما یادتون هست بزرگترین خلاف ما زمان مدرسه داشتن حلُّ المَسائِل بود که از اختلاص هم جرمش بیشتر بود، وقتی جوابا رو می خوندیم همه جوابا مثل هم بود...

      یادش بخیر زمزمه های پدر و مادر در غروب ۳۱ شهریور « غصه نداره که، تا چشم به هم بزنی 9 ماه هم تموم میشه … »

      یادتون میاد...؟! اوج احتراممون به یه درس این بود که دفتر صد برگ واسش انتخاب می کردیم، یادش به خیر...

      یکی از ترسناک ترین جملات دوران مدرسه این بود که معلّم می گفت: یه برگه از کیفتون بیارید بیرون...

      یادش بخیر غربت کلاس جدید و غصه همکلاس نبودن با بچه های سال قبل...

      دلم واسه اول دبستانم تنگ شده که وقتی تنها یه گوشه حیاط مدرسه وایستاده بودیم، یه نفر میومد و به ما میگفت: با من دوست میشی...؟!

      یادش بخیر، پشت جلد دفترا آدمک چارخونه روی تخته سایه و روش نوشته بود: « تعلیم و تعلم عبادت است »

      یادتون میاد...؟! نوک مداد قرمزای سوسمار نشانو که زبون میزدی خوش رنگ تر میشد… وااای یادش بخیر...

جملات زیبا و خاطره انگیز فوق، ارسال شده توسط سحر
مدیر وبلاگ "گیل دختر" به عنوان نظر به این پست
دستش درد نکنه، اینم آدرس وبلاگش
dokhi-khas2016.blogfa.com






















+نوشته شده در جمعه 11 تیر 1395 ساعت09:00 ق.ظ توسط "خلیل" | نظرات |